شمس الدين رشديه
104
سوانح عمر ( فارسى )
مجد الاسلام دو دستش را به آسمان بلند كرده بصداى بلند گفت ، « خدايا صد هزار شكر » . رشديه گفت ، « خدايا با اين شكر را قبول كن » . بعد رشديه رو بميرزا آقا كرده گفت ، « آقا ميرزا آقا ، شما را خيلى پريشان مىبينم . چرا اينطوريد ؟ عزيزم اگر اين ملت هم مثل ساير ملل زنده دنيا از نعمت آزادى و آسايش برخوردار بود ، جان كندن ما را احتياجى نبود . ما ميكوشيم كه ملت ما هم مثل ساير ملل زنده سعادتمند باشد . پس اين راه زحمتها دارد ، ما تحمل زحمت ميكنيم كامياب ميشويم . در زندگى صد رنگ ديدهايد اينهم يك رنگش است ، و چه رنگ مقدسى ؟ مگر نشنيدهئى كه گفتهاند هر ديدنى براى نديده بود ، ضرور به قضاى خدا راضى باشيد و اينقدر ناشكرى نكنيد . چرا شكر نميكنيد كه الحمد الله كند و زنجير در دست و پا نداريم ، اگر آنها هم با ما بودند چه ميكرديم ؟ » ساعتى راه پيموده بودند . بقهوهخانهيى رسيدند توقف كردند ، كه استراحت و شام بخورند . مقدارى نان ، قدرى پنير و دو چائى شيرين نصيب هركس شد . ميرزا آقا اينها را ديد گفت ، « بخور ! بخور غذاى شاهانه را كه تا حال نخوردهاى ! » رشديه گفت ، « چه گفتى ؟ نفهميدم با كى صحبت ميكنى ؟ » گفت ، « تفصيلى دارد بعد عرض ميكنم » . رشديه چون ميرزا آقا را آماده صحبت ديد گفت ، « هرچه ميخواهى بگو » . ميرزا آقا ساعت حركت به خانه عين الدوله و خيالاتى كه با خود كرده بود ، و صابونى كه به شكم زده بود كه غذاى شاهانه خواهم خورد ، براى رشديه شرح داد . رشديه گفت ، « من مىبينم اين نان و پنير اينقدر لذت ميدهد ، پس نگو كه غذاى شاهانه نيست » . در هر صورت شام تناول شد . رشديه چنان كه رسمش بود دست بدعا برداشت و گفت ، « الهى لك الحمد و لك الشكر » ، و به نماز برخاست . مجد الاسلام هم همچنين . ميرزا آقا هم بدنبال آنها . زن ناظرى داشتيم مثلها و متلكهاى فراوانى يادداشت . او ميگفت روزى شيطان به چاروادار گفت من از تو خيلى ممنونم كه نماز نميخوانى . گفت خاطرت جمع باشد كه من . . . را هم نميشويم . صحت اين حكايت ثابت شد . در ساعاتيكه در منازل و قهوهخانهها توقف ميكردند ، رشديه بدرس و سواد سورچى توجهى داشت . سورچى كمى خواندن بلد بود ، برنامه مسافرتى رشديه معلوم شده بود . سورچى هم عشق مفرطى بسواد پيدا كرده از رشديه استفاده ميكرد . رشديه هم سراپا شكر و نشاط بود كه بيسوادى را باسواد مىكند . رشديه سورچى را در ضمن درس دادن كمكم به خدا هدايت كرد . دستور داد در منزلى كه كنار رودخانهيى بود ، غسل نمود و وضو گرفت و به نماز ايستاد و مرتب نمازش را ميخواند . داشت كمكم آدم حسابى ميشد . خلاصه كالسكه كانون صحبت شده بود . چون رشديه از روز حركت كسالت داشت و خوددارى ميكرد ، سورچى خيلى مراقب او بود ، و آنقدر كه از دستش برميآمد كمك ميكرد . رشديه مكرر از محبتها و بخصوص از به راه آمدن مشهدى احمد سورچى شكرگذارى ميكرد ، و ميفرمود ، « در اين سفر روحانى دو چيز مايه تاثر من بود ، يكى كسالت خودم يكى هم ناشكرى رفيقانم . قسمت اول بلطف پروردگار از شاهرود بآنطرف رفع شد . ولى قسمت دوم همچنان